خرید بک لینک

دیشب که گذشت نه شب قبلش...تا از مامان شنیدم برف...همه تن جِت شدم....خیره به برف...گوشی به دست...و گزارش لحظه به لحظه از بارش برف به آقای همراه... 

ولی فکر میکنم آقای همراه از ذوق زدگی من چیزی احساس نکرد...(اسمایلی یه عدد نفر بیاد با تجربه بازی در بیاره بگه دوست نداره با بیل بزنم تو سرش زبون مادری و نامادری یادش بره!!!)... 

من که میدونم تو دلت میخواست برف نیاد بعد واسم برف بکنی تو شیشه بیااااری...تا من ذوقی شم از خوشحالی بعدشم بیافتم بمیرم...خدا نخواست دیگه!!! 

فقط گفتم که یادم بمونه تحویلم نگرررفتی...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 9:05

صفحه بندی