خرید بک لینک

من!!

درگیر یک حسم! حسی که روزمرگی های زیبا را کنار میزند..لحظه های خوب پاکیزگی را کنار میزند...حرفهایش با خدا را کنار میزند...

انگار که کسی هستی  صورت میان دو دست، هرکار قشنگی هر تلاشی برای خندیدنش میکنند باز هم همان است... 

 

من!! 

چند ماهی ست که دلم میخواهد از هر در و دیواری شادی ببارد، از شادی ها و خوشحالیتان بگویید! 

 

من!! 

خدا دارم، خدا هست زیاد هست، اما انگار از خدای خونم کم شده!افت خدای خون دارم انگار... 

 

در کنار شادی های زندگی، در کنار تلاش دوستانه برای شاد کردنم، کاش کسی بیاید آرام کنار کسی که صورتش را روی مشت های دستانش گذاشته از خدا بگوید...از مهربانی خدا بگوید، از قشنگی خدا بگوید، از زیبایی حضورش بگوید، از خوبی های خدا بگوید... از تک تک لحظه هایی که خدا را حس کرده بگوید...این روزها بس که دلگیرم از خدا، خدا هم میترسد نزدیکم شود انگار!!بس که اخم دارم خدا هم رغبت نمی کند کنارم بشیند تا سر بر روی شانه اش بگذارم و به تمام خواست خداهای دنیا بخندم...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 9:05

صفحه بندی