خرید بک لینک

بابا اومدن تو اتاق کنارم.۴۰چراغ رو از روی میز برداشتن و روی تخت نشستن...چقدر دلم میخواد تو بغلش بلند بلند گریه کنم...چقدر دلم میخواد بگمش بابائی میدونی چی داره نابودم میکنه؟...از اتاق به هوای دستشویی اومدم بیرون ... تو آیینه به قیافه ام نگاه کردم زیر چشمهام گود افتاده... هزارتا تا جوش  رو گونه هام قرمز نشسته ... چندتا بودن...موهام چرب و درهم برهم ... اصلا خیلی وقته از خودم یادم رفته ...چند تا مشت آب پاشیدم تو صورتم ... یکمی آب خوردم و بعد صورتمو محکم با حوله خشک کردم....نفس عمیق کشیدم و اومدم بیرون .... خدارو شکر بغضه رفته بود پایین ... ولی شقیقه هام هنوز ذوق ذوق می کرد...

برگشتم اتاق...بدون نگاه کردنم از اتاق رفتن بیرون... 

جانم از تنم کنده می شود وقتی می بینمم بابا قدمهاش را سنگین بر می دارد بخاطر حال و روزم.  بخاطر یکنواختی چندروزه ام...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 9:05

صفحه بندی