خرید بک لینک

چرا همه فکر میکنند میتونن یه تیکه از بار سنگین غصه هاشون رو از رو دوششون بردارن بذارن رو دوشه من؟اونوقت چرا فکر میکنن من نیابد غصه داشته باشم؟خسته شدم!خیلی همه چی داره بهم فشار میاره!نمی خوام بگم این چند روز چی بهم گذشته و هنوز چی باید بگذره!چون میدونم یه روزی اینجا رو میخونی...عظیم خیلی حالم بده!خیلی!کاش بقیه میفهمیدن که بهم لطف نمیکنن!من با این بیرون فرستادنم از خونه حالم خوب نمیشه!هرچی فشار غصه هام زیادتر میشه!شال و کلاه کنم برم روی یه صندلی سیخ بشینم که از غصه هام کم بشه!!راه خوبیه به نظرشون!!با حاله امروزم دیگه همه فهمیدن اصلا نه اوضاع جسمیم خوبه نه روحی!میخوام برم وسط یه بیابون با صدای بلند گریه کنم.هیچ کس هم کنارم نباشه!هیچ کس!میدونم تو هم فکر میکنی مقصر اصلی خراب شدنه امتحانت منم!اینقدر حست بهم عوض شده که زیر فشار مشکلاتت راحت گذاشتیم کنار...نمیدونی چه حالی شدم!آتیش گرفتم! چرا من وقته امتحان دکترا نذاشتمت کنار؟که الان نگم چرا تو باید باهام اینکارو بکنی؟اگه گذاشته بودمت کنار الان به خودم میگفتم حقته!!آزارش دادی!دیشب با فکر قرص خوردن کلنجار رفتم...الان از شب شدن هم میترسم..سکوت خونه اذیتم میکنه...فکرام با صدای بلندتری تو مغزم دائم تکرار میشن..اینکه برم یه کارد تیز پیدا کنم..اونوقت همه چی تموم میشه..اما واسه مردن هم باید فکر همه جارو بکنم...نمی خوام دیگه گریه کنم..دلم واسه اون روزا تنگ شده...دلم واسه توت خوردنمون..توت دهن هم کردن...میدونم اون روزا تکرار نمیشن هیچوقت..همه چی فرق کرده..حتی منم فرق کردم...دق دارم! بغض دارم!میخوام برم میخوام نباشم میخوام برم تا خاطره ام با موندم لگدمال نشه...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 9:05

صفحه بندی