خرید بک لینک

هر وقت که مشوش و پر آشوب می شدم انتظار می کشیدم بیاید تا به آغوشش پناه ببرم!! سر در میان سینه هایش می گذاشتم، چشمهایم را به روی هرچه دیدنی بود می بستم و گوش می سپردم به تپش منظم و آرام قلب او.
مست می شدم از بویش و می رفتم به لحظه های خوب، به بی زمانی و آسودگی. به بی اندیشه گی و بی دردی! از خودم گم می شدم. از آشوب و غوغای درونم رها، از کاویدن ها و نیافتن ها، از جستن ها و نیافتن ها، از نومیدی ها … 

چقدر دلم برای این همه حس خوب تنگ شده...چقدر دلم انتظار کشیدن میخواهد...تا بیایید و باز از آن من شود...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 9:05

صفحه بندی