خرید بک لینک

ساعت ۱:۱٤ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢


چشامو باز میکنم. بعد این همه سال من اینجا چیکار میکنم؟ تو نمازخونه ی بزرگ دبیرستان که قدیما توش نماز هم میخوندم.هیشکی اینجا نیست. اون پسر ماسته سنتورشو جا گذاشته تو محراب. خیلی ازش بدم میاد. میاد اهنگای مدرن تاکینگو با سنتور نابود میکنه میره. مرتیکه ماست! ولی الان نمیخوام به این چیزا فکر کنم. هوا تاریک میشه. یه خانومی میاد تو نماز خونه. تو تاریکی فقط چشماش معلومه. میاد میشینه کنار محراب . من همین ته نمازخونه نشستم. هر کیه اشناس. چون ازش نمیترسم. بلند داد میزنم :" اهای خانوم خوبی؟" میگه:من تاوان دیروزو میدم.( اینو میگه و میخنده) . میپرسم:میخوام باهام حرف بزنی. میشه؟ میگه:اره. من عاشق حرف زدنم.(باز میخنده) . میپرسم:دوس داری واست جوک تعریف کنم؟ میگه:جوک نه. جوک ها اصلا بامزه نیستن.حرفای جدی بزن که بخندم.(باز میخنده. بلند بلند) میپرسم:تو گذشته کار اشتباهی کردی؟ میگه:همه اشتباه میکنن. همه. ولی ( باز میخنده) میپرسم: ولی چی؟ میگه:زندگی خیلی قشنگه.( و اینبار بلندتر میخنده.) تو همین لحظه دو تا دست از دیوار پشتم منو میگیرن. وحشتناکه . میترسم. میخوام فرار کنم. ولی نمیشه. محکم منو نگه داشتن. اون خانوم میگه:دیدی؟ گاهی ما تاوان گذشته ی بقیه رو میدیم. مث تو. همین الان.

چشمامو میبندم. بیدار میشم. هنوز جای دستا رو بازوهام سنگینی میکنه و من میدونم که واسه خوشبختی باید فداکاری کرد. میدونم که باید همه بسوزن تا شاید بتونن دیگرونو گرم کنن. اخه هیشکی با اتیش خودش گرم نمیشه. پلک میزنم و وای.

وقتی چشامو باز میکنم. هوا نسبتا تاریکه و من تو حیاط پشت مدرسه ام. همون حیاطه که پر از درختاییه که هیچ وقت هرس نمیشن. همون حیاطی که باغچه اش هیچ وقت باغبون نداره.یه خانوم یهو از تاریکی میاد بیرون و اروم میاد طرفم. لازم نیست ببینمش. چشماش اشک دارن.خودشه. چشماش با غم میخندن. من این نگاهو خوب میشناسم. میاد جلوتر. من اصلا نمیترسم. تو چشام نگاه میکنه و دستشو میذاره رو شونم. خیلی دلم میخواد که دستمو ببرم جلو که اشک چشماشو پاک کنم.اما نمیشه. نگام میکنه. شاید خیلی بی تفاوت. انگار که میخواد بگه:همه تنهان.بعد واسه همیشه میره. مث فرشته ها پرواز میکنه و میره. باز چشمامو میبندم.

اینبار وقتی چشمامو باز میکنم ...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 8:52

صفحه بندی