ساعت ۱۱:٠٥ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳
----
اصلا نمیدونم چند سال گذشته بود. تنها چیزی که یادم میاد یه مسیره. یه مسیر پر از خطر. ولی من نمیترسیدم. کنارم تو مسیر پشت سر هم خمپاره بود که میترکید. مسیر پر از دود بود. پر از خاک. گاهی کنار جاده ادمایی که زخمی شده بودن ، گاهی با دست یا پاهای قطع شده با التماس ازم کمک میخواستن. ازوقتی یادم میاد من بودم و جاده. طی کردن راه هم چیزی نبود که من انتخاب کرده باشم. اصلا انتخابی نبود. باید مسیرو ادامه میدادم. اخه زمان متوقف نمیشه. هر چقد بیشتر ادامه میدادم سرعتم هم کمتر میشد. اخر مسیر رو هم که اصلا یادم نمیاد. اصلا یه جورایی انگار اول و اخر نداشت. یعنی داشتا ولی فقط واسه من . اخه مسیر که تمومی نداره. انگار که گرد باشه. مث همون جمله که میگه :تاریخ تکرار میشه.
حس عجیبی بود . انگار وسط پیست مسابقه اتوموبیل رانی داشتم راه میرفتم. ماشینای مسابقه با سرعت از کنارم رد میشدن. جوری تلو تلو میخوردم که انگار که مست باشم. اصلا نمیفهمیدم کجام و چیکار میکنم. گاهی میخوردم زمین ، ولی معمولا سریع پا میشدم. یه بار که دیگه از خستگی هم خسته شده بودم یادمه همونجا وسط پیست نشستم. رو به ماشینایی که میومدن. واقعا هیچی واسم مهم نبود. انگار که حتی همین بیخیالیه هم انتخابی نبود.
مجبور بودم حرکت کنم. اصلا توقف معنایی نداشت. میدونستم فقط کافیه چند ثانیه یه جا ساکن بمونم تا چند تا از زامبی های شهر تیکه تیکم کنن. همه ی مردم شهر زامبی شده بودن. ولی بالاخره که چی؟ باید من هم زامبی میشدم. اخه تاریخ تکرار میشه.
برچسب:
نویسنده: دزد
تاريخ: يکشنبه
1 بهمن
1391 ساعت: 8:52