افسوس
باد ما را با خود خواهد برد...بگذر زمنچون دیگرانبیگانه شو...دردا و ندامتا که تا چشم زدیمنا بوده به کام خویش.. نابوده شدیم...بار دیگر توبار دیگر تو...تا ابدبی نهایت بار...حقه ی مهر بدان مهر و نشان است که بود.
باید باور کنیم
قهر ها بهانه استکسی که دوستت داردبرای ماندن در بین هزاران نقطه ی سیاه شبحتی اگر یک نقطه ی سپید بیابد دلیلش می کند برای بازگشتنو کسی که می خواهد بروددر سپیدی روز حتی اگر نقطه ای سیاه را هم نیابدبا انگشتش به گوشه ای اشاره می کند که انگار نقطه ای سیاه یافته !!!کسی که رفتنی استبگذار برودپ.ن: این رو یک ب...
دیگه سودی نداره
حالامنبا این همهکاش ها چه کنم....یک هو یک جای راه می ایستیبه پشت سرت چشم می دوزیو یک جایی از همان جاهاعجیب دلت برای خودتخودٍ واقعیت٬ نه این خودٍ بی خودٍ دروغیتنگ می شود
چیزی میان ما
یک چیزی این میان نیستشاید این که -به دیگران را نمی دانم ولی- به خودت راست نمی گویی!!!
اصطرلاب اسرار خدا
بیا، بیا که پشیمان شوی از این دوری....آنِ منی کجا روی؟!.والله که شهر بی تو مرا حبس می شود!.از ازل نافِ تو بر خنده بریده است خدای :).پی نوشت: همین جوری!
وقتی بیایی، آن قدر حرف برای نگفتن داریم...
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،رویم را برگرداندم.حالا او رفتهو منتمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم..نگفتم : عزیزم متاسفم ،چون من هم مقّصر بودم.نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم.گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ،من آن را سد نخواهم کرد.حالا او رفته.نگفتم :جاده بیرون خانهطولانی و خلوت و بی انتهاست.گفتم...
روشن.. خاموش
یه خوبی دیگه که به هم خوردن یه رابطه داره اینه که خیلی راحت می تونی چراغ مسنجرت رو روشن بزاری.
باور کن روزی هزاربار می میره کسی که فکر می کنه برای کسی مهم نیست
اینایی که برات نقش بازی می کنناینایی که یه لحظه فکر می کنی به فکرتناینایی که به خودت لعنت می فرستی که چرا یه روزی فکر می کردی هواتو ندارناینایی که فقط برای مدت کوتاهی باورشون می کنیو بعد به خاطر بازی ناشیانه اشون می فهمی همه چیزشون دروغ بوده.. اینایی که با نقش برآب شدنِ بازیشون خودت هم همراهش نقش بر...
آب خوردن!
گذشتن از بعضی ها آن چنان هم که فکرش را می کردی سخت نیست..نه آن که سنگدل باشم ها نه! ولی خودشان آن قدر پشت پا می زنند (بی ادبانه اش می شود: "لگد می پرانند") که خیلی هم ساده می شود.
سرگیجه!
چند باری شد که دستم را به طرف نرده ها بردم تا بگیرمشان تا یک هو وسط پله ها نیافتم.. درست هم نشانه می رفتم و وقتی می گرفتمشان چیزی در دستم نمی آمد، در یک آن نرده ها دور تر می شدند؛ به خاطر این کار احمقانه ام نزدیک بود واقعاً بیافتم! تصمیم گرفتم همین جوری بروم بالا، و رفتم!پی نوشت: آدمی به خودیِ خود ن...
جسارت
گاهی آن قدر نیستی که به زنده بودنت شک می کنمگاهی آن قدر سراغم را نمی گیری که به بودن خودم!!!
طعم حماقت
یک سری کارهای احمقانه هم هست که فقط از دست خودت برمی آدسرگیجه داشته باشیامتحان همبخواهی مرخصی بگیریبعد یک عالمه چیزهای دیگر هم بگردن و بگردن و بگردن دورت و کلافه هم باشی!بنشینی و "پیرانا" تماشا کنیتمام مدت فیلم هم تلاش کنی تا خودت را راضی کنی ریموت را بگیری دستت و پفولی تا آخرین قطره اش را بچشی!!!